تبليغاتX
فرشته های شمال عشق

فرشته های شمال عشق

بدون اراده متولد می شویم، با حیرت زندگی میکنیم و سپس با حسرت میمیریم،
اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستی‌های پاک و بی‌آلایش است،
چرا كه دوستی موهبتی گرانبهاست و هیچ نعمتی را با آن یارای برابری نیست ...
+ نوشته شده در 87/12/26ساعت 2:45 توسط غریبه ای نا اشنا |

سکوت رساترین فریاد است پس سکوت میکنم سکوت.............

سالهاست که با عشق فراموش شده خویش نجوا می کنم

سالهاست که بی پر ده سخن اموخته ام

سالهای سال است که میگویم که کاش هرگز عاشق نمی شدم.

+ نوشته شده در 87/07/22ساعت 14:39 توسط غریبه ای نا اشنا |

اگر شکوفه نباشد بهار خواهد مرد
اگر ترانه نباشد سه تار خواهد مرد
اگر جاده نباشد سوار خواهد مرد


لبت شکوفه سرخ انار ... یعنی
اگر که بوسه نباشد انار خواهد مرد

 
بخند که خنده ی تو رودخانه ی عشق است 
اگر نه قهقهه آبشار خواهد مرد

+ نوشته شده در 87/03/01ساعت 20:31 توسط غریبه ای نا اشنا |

گفتم : خدای من

 دقایقی بود در زندگانیم

               که هوس می کردم سر سنگینم را

                              که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا

 بر شانه های صبورت بگذارم،

         آرام برایت بگویم و بگریم ،

              درآن لحظه شانه های تو کجا بود؟                                                                           

 

گفت : عزیزتر از هرچه هست،

                     تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی،

                             که در تمام لحظات بودن بر من تکیه کرده بودی،

                                     من انی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .

من همچون عاشقی که به معشوق خود می نگرد

                                              با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ...

 

+ نوشته شده در 86/04/14ساعت 16:19 توسط غریبه ای نا اشنا |

  از خدا خواستم                       

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

+ نوشته شده در 86/04/02ساعت 15:39 توسط غریبه ای نا اشنا |

زندگي آنچه زيسته ايم نيست

بلكه چيزي است كه به ياد مي آوریم

تا روايتش كنيم

دوباره ميخوام خاطرات رو ورق بزنم

دوباره گذشته روتكرارمیكنم اما نميدونم ازكجا شروع كنم

فرقي نميكنه ازكجا شروع كنم ازهرجا كه شروع كنم شيرين نيست

ازهرجا كه بگم تلخه

همش خاطرات شيرين كه تلخ شد.همش بي وفايي

بعضي ها ميگن بيخيالش ديوونه

كاش ديوونه بودم ديوانگي هم عالمي داره

هيچ كس به ديوانه خرده  نميگيره كسي سرزنشش نميكنه

عاقل نباش كه غم ديگران خوري

ديوانه باش تاغمت ديگران خورند

زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپرشد

با وفاترين دوست به مرورزمان بي وفاشد

 اما تاحالا ازخودمون پرسيديم اين ديوانه ازاول ديوانه بود؟

يا ديوانه شد؟

اگرديوانه شدچرا ديوانه شد؟

اين ديوانگي ارزشش ازهرعاقل بودني بيشتره

ديوانگي براي عشق

ديوانه شدن ازبي وفايي

ديوانه شدن بخاطرهمه دروغ هاي قشنگي كه شنيدي

ديوانه اي كه هنوزبا ياد اون زندگي ميكنه

هنوز فكرميكنه كه هرجفايي كه ديده همش يه خواب بوده

هنوز با نفسهاي سردش اميد به روزهاي گرم داره

هنوز با قلب يخ زده اميد به تابش آفتاب داغ داره

+ نوشته شده در 86/03/01ساعت 15:1 توسط غریبه ای نا اشنا |

کاش ان لحظه که تفدیم تو شد هستی من

میسپردم که مراقب باشید

جنس این جام بلور است، پر از عشق و غرور

مبادا که بازیچه شود،می شنود .....

+ نوشته شده در 86/02/03ساعت 15:27 توسط غریبه ای نا اشنا |

                                                                  

www.lovelorn-java.blogfa.comwww.lovelorn-java.blogfa.comwww.lovelorn-java.blogfa.comwww.lovelorn-java.blogfa.com   www.lovelorn-java.blogfa.com   

                                                                  

 

           

+ نوشته شده در 85/11/22ساعت 13:38 توسط غریبه ای نا اشنا |

 

ازاین زمونه دیگه خسته شدم از این وبلاگ نویسی الکی از این چت کردن الکی از این دنیای مجازی که

فقط علافی و بی کاریه دیگه دوست ندارم تو این دنیا سیر کنم تا وقتی که این جا رو هم به کسی ندادم

اینجا فعلا تعطیل میشه از شما دو ستان خوبی هم که اینجا میومدین و با نظراتتون منو خوشحال

میکردین واقعا متشکرم امیدوارم که مثل من از این دنیا خسته نشید تا زمانی که..........................

 

بدرود و دو صد بدرود

+ نوشته شده در 85/11/04ساعت 15:50 توسط غریبه ای نا اشنا |

 

ظهرها خورشيد از بُهت، خيره خيره به زمين مى‏نگرد . انگار بعد از اين سال‏ها هنوز روز واقعه را باور نكرده است . عصر كه مى‏شود آن‏قدر تلخ نگاهش را از روى زمين بر مى‏دارد كه اندوهش در هواى غروب منتشر مى‏شود . اين‏جا هر روزش روز واقعه است . اين‏جا هنوز گوش بيابان از نداى «هل من ناصر ينصرونى‏» زنگ مى‏زند و پشت زمين «انكر ظهرى‏» تير مى‏كشد . در شيار ذهن هر نخل بر ساحل علقمه صداى فرياد «يا اخا ادرك اخا» حك شده است . اين خاك هنوز بوى ياس مى‏دهد . گوش هنوز در حسرت شنيدن آخرين «لاحول ولا قوة الا بالله‏» وامانده است . به هركجا بنگرى تكثير «هيهات من الذله‏» را در ذرات وجود حس خواهى كرد .
صداى زنگ كاروان آفتاب به گوش مى‏رسد . هرسال خاطره يك كاروان به اين صحرا قدم مى‏گذارد . محرم كه مى‏شود كاروان غم به دل اهل زمين و آسمان كوچ مى‏كند .
محرم كه مى‏شود ...

+ نوشته شده در 85/11/03ساعت 4:42 توسط غریبه ای نا اشنا |

        تقدیم به او که حتی دوریش حس زندگی می بخشد،کسی که تپش های قلبش فاصله ها را

                   در هم می نورد و اوج زندگی را قلم می زند.

       .کسی که کلامش اهورایی است و سکوت تلخش از مهری شگرف خبر می دهد.

        نگاهش به فروغ خداوندی شبیه است و نجابتش از خورشید سر چشمه می گیرد.

        باز از تو می نویسم،تویی که چراغ زندگی را روشن نمودی و در قعر نا امیدی اوج صفا

          رامعنی کردی.

        من از تو می گویم:

        از نیلوفر وحشی،زنبق های وحشی،یاس کبود،اطلسی های سفید،

        از تو غریب آشنا،از سینه ای چاک ،عشقی آتشین و پاک.و آن پاییزطلائی رنگ زندگی.

        نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،با اقاقی ها همسایه نبودی و با آوای

        نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی و با دم مسیحایی بر کالبد بی روحم ندمیدی.

        ای مقدس،ای دریایی،آبی بیکران وفا،ای مغرور سر فراز...

         من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام،هر شب با احساسم آبیاری می کنم و

           منتظرم تو بر گردی تا با هزارو یک عشق تقدیمت کنم،پاک وبی ریا،ساده ولی زیبا

پس بیادم باش و فراموشم مکن

 

فرداهاي از ياد رفتهFlowers

اون رفت و انگار هيچوقت از رفتنش پشيمان نشد ، آخر پشت سرش را هم نگاه نكرد . پشت سرش من بودم با چشمهايي كه باران سيل آسا از آن مي باريد . پشت سرش من بودم كه حسرت نگاههاي خون شده ام يخ قطبها را آب مي كرد . پشت سرش من بودم و كوله باري از خاطراتي كه براي هميشه مردند . . . پشت سرش من بودم به اميد نيم نگاهي دزدكانه و دريغ از يك نگاه خشمناك ... !

باران نمي باريد هيچ كس دلش به حال من نسوخت ، انگار من مرتكب بزرگترين گناه هستي شده بودم كه چرا دل به تو بسته بودم . آسمان صاف و روشن بود مثل هميشه ، اما بدتر از هر چيز نگاه شماطت بار ديگران بود كه بر زخمهاي دلم نمك مي پاشيد . انگار با همان نگاهها به من مي گفتند مگر نمي گفتي تنهايت نمي گذارد حالا كو ؟ كجاست ؟ ديدي حق با ما بود؟ ديدي گفتيم؟ ديدي ... ديدي ... ديدي ...! ! !

آينده بود كه به داد دل من رسيد فردا بود كه با آمدنش ديروزها كمرنگ شدند . فردا بود كه با آمدنش حجابي بر رخ ديروزها كشيد . من ديروزها را كشتم تا به امروز رسيدم ! هرچند كه امروز هم گريبانگير فرداهاي از ياد رفته ام

 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ... کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم
+ نوشته شده در 85/10/20ساعت 19:36 توسط غریبه ای نا اشنا |

فریادم را خاموش می خواهند
و احساسم را مرده
احساسم به مانند زلال آب جویباری گردیده که کودکی برای بازی، نه برای کنجکاوی مشتی خاک به درونش می ریزد
احساسم را این چنین می بینند و این چنین می خواهند
چه باید کرد، چه، چه؟؟؟؟؟!!!!!!!

چشمانم را به انتظار رویا بسته ام...

باز هم سایه...

بارها این سایه را دیده ام!

او اما، از من در گریز است!

دلیلش را نمیدانم!

میکوشم خود تعبیرش کنم!

در میمانم،

چشمانم را بر هم میفشارم و منتظر رویا میمانم

+ نوشته شده در 85/10/12ساعت 17:19 توسط غریبه ای نا اشنا |

سالهايي كه در اندوه فراق تو گذشت...

سالهايي كه در اندوه فراق تو گذشت ،

 آه ، مي داني كه چگونه به منِ خسته گذشت ؟

من كه در روح تو آواره شدم ، از تن خويش گذشتم ، در تو مهتاب شب تار شدم .

خيره بر آينه ي چشم تو گشتم ؛

 از دل خسته و باراني خويش ، غافل و بي حوصله گشتم ...

+ نوشته شده در 85/10/03ساعت 16:35 توسط غریبه ای نا اشنا |

وقتی که بارون میباره...

یادتو واسم میاره

چشمامو بی اون که بخوام

توشب یلدا میذاره..........

+ نوشته شده در 85/09/27ساعت 12:52 توسط غریبه ای نا اشنا |

به نام حق

به نام آنکه کلمه دوستی را آفرید عشق را رنگ را . . . به نام آنکه کلمه را آفرید

و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگویم

سالهاست دچارش هستم . و چه سخت بود بی دلی را

ساختن خانه ای در دل

و این دل بینهایت . چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش

او رفت و من نشناختمش 

در تمام میخک های سر هر دیوار  آواز غریبش را شنیدم

اما نشناختمش

همانگونه که بغض های گاه و بیگاهم را نشناختم

فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتناده به کلامش

به دنبال جای پای خدا باشم 

اینجا هر چه هست جز با صداقت او و کلام و نقش های او 

حوض بی ماهیست

شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن

زاغچه ای که هیچ کس جدی نگرفتش

اینجا را هدیه اش می کنم به آن کس

که برای سبد های پرخوابمان سیب آورد

حیف که برای خوردن آن سیب تنها بودیم

چقدر هم تنها . . .

+ نوشته شده در 85/09/20ساعت 18:41 توسط غریبه ای نا اشنا |